ایستگاه خاطره ها

قطار عمر جز در ایستگاه خاطره ها توقف نمی کند.

سخنی با خواننده

۲۶ بازديد

به سایت من خوش آمدید!
شما احتمالا از دوستان یا آشنایان من در یکی از شهرها هستید.
برای ثبت نظر در پایان هر خاطره، نوشتن اسم کافی است. بقیۀ موارد اختیاری اند. از شنیدن نظرات شما، به ویژه کسانی که نامی از آنها در این خاطرات وجود دارد بسیار خوشحال خواهم شد.

خاطرات من از دانشگاه

۳۴ بازديد

 بی شک تمامی آنانکه دانشجوی دانشگاه فردوسی شده اند می دانند که آنجا بهترین دانشگاه ایران است. دانشگاه فردوسی همه چیزش زیبا بود خصوصا قرار گرفتنش در شهر مشهد.

 

دانشکده ای که من در آن درس می خواندم دانشکده الهیات بود. شاید رشتۀ الهیات برای برخی افراد خوشایند نباشد ولی درسها و گرایشهایی که آنجا تدریس می شد ذهن آدمی را نسبت به جهانی که در آن زندگی می کنیم با می کرد.

من و دوستانم در حیاط دانشکده زمستان 80

صمیمیت و صفایی که میان دانشجویان خوابگاهی بود هرگز در غیرخوابگاهی ها وجود نداشت. خوابگاه فجر از پنج خوابگاه مجزا تشکیل می شد که از دور شبیه قلعه دیده می شدند. این خوابگاهها حتی مدل ساختشان نیز با سایر دانشگاهها فرق می کرد. چهار تای آنها چسبیده به هم، ولی پنجمی دویست متر با آنها فاصله داشت. هر کدام نیز دو حیاط و یک حوض داشتند.

دانشگاه فردوسی دارای چندین سلف غذاخوری بود که بزرگترینشان سلف فجر نام داشت. این غذاخوری هر ساله در کشور رتبۀ اول را کسب می کرد. غذاهایی که دانشگاه فردوسی به دانشجویان می داد در هیچ دانشگاهی وجود نداشت علی الخصوص غذاهایی که در ایام عید داده می شد. بعدها برنامۀ شام را تغییر دادند و یک غذای جایگزین نیز به غذای اصلی اضافه شد تا هرکس هر کدام را که دوست داشت سفارش دهد.

من و دوستانم جلوی غذاخوری فجر


طلایی ترین دوران عمر من زمانی بود که در این دانشگاه درس می خواندم. خاطرات من از این دانشگاه شیرین ترین یادگارهای عمر من است. خوشبختانه من اکثر این خاطرات را ثبت کرده ام. عناوین زیر ماجراهایی که من در دانشگاه فردوسی داشتم. برای خواندن، روی آنها کلیک کنید:
 

خاطرۀ راهیابی به دانشگاه


خاطرۀ خوابگاهی خوشبخت


 



خاطرۀ اولین کلاس من




 

خاطرۀ همکلاسی شوخ طبع






خاطرۀ شبی در هتل فردوسی

 


خاطرۀ اتاق آرزوهای من

 



خاطرۀ دانشجوی روشنفکر

 

خاطرۀ مهمان خالی بند


خاطرۀ دیدار با جواد فروغی


 


خاطرۀ اردوی اصفهان


خاطرۀ دختران امانت دار

خاطرۀ استاد خوبیها

 

خاطرۀ بهترین هم اتاقی دنیا

 

خاطرۀ دیدار با خداداد عزیزی

 

خاطرۀ فرهاد کوهکن


خاطرۀ دانشجوی مرموز




خاطرۀ شبهای حرم



خاطرۀ ورودیهای هشتاد و چهار



خاطرۀ تنهای خوابگاه


خاطرۀ شبی در غار پروانه ها




خاطرۀ اسماعیل و رقیه


خاطرۀ خنده بازار فجر

دیدار با جواد فروغی

۲۹ بازديد

اوایل اسفند سال 80 بود. آن روز بعد از کلاس جلوی دانشکده (الهیات) قدم می زدم که چشمم به یک آگهی روی دیوار افتاد. آنجا نوشته بود: «جلسۀ قرآن و سخنرانی با حضور استاد جواد فروغی.» من به جواد فروغی علاقه داشتم. آرزویم بود یک روز او را از نزدیک ببینم به همین خاطر تصمیم گرفتم در آن جلسه شرکت کنم.

شب چهار شنبه زمان برگزاری جلسه بود. مکانش نیز در خیابان خواجه ربیع قرار داشت. چون از دانشگاه بسیار بسیار دور بود باید بعد از اذان حرکت می کردم به همین خاطر به یکی از دوستان (محمد رضا قربانزاده) سپردم تا شامم را بگیرد و نگهدارد.

آن روز بعد از اذان مغرب از جلوی پارک ملت حرکت کردم. اتوبوسی که سوار شده بودم مرا در میدان شهدا پیاده کرد. بقیه راه را نیز سوار تاکسی شدم. همینطور که در خیابان خواجه ربیع می رفتیم از راننده آدرس مسجد را پرسیدم. راننده پرسید تو هنوز یک نوجوانی. برای چه می خواهی به آن مسجد بروی؟ وقتی قضیه را برایش گفتم بسیار تعجب کرد. گفت باورم نمی شود تو این همه راه را برای شرکت در جلسه ای قرآنی آمده باشی.

دقایقی بعد به مسجد مورد نظر رسیدیم. گویا هنوز جلسه شروع نشده بود به همین خاطر در گوشه ای از مسجد نشستم. بیست دقیقه بعد مسجد پر شد و جواد فروغی نیز با دنیایی از ادب و تواضع از راه رسید. در همین حال، شخصی آشنا دیدم که از میان جمعیت بلند شد و با جواد فروغی احوالپرسی کرد. ایشان صادق علمی، استاد دانشکدۀ ما در گرایش فقه بود.

آن شب پس از قرائت قرآن، جواد فروغی برای حاضرین سخنرانی کرد. وی در اکثر حرفهایش از اشعار مولانا مثال می زد. تا آن شب هرگز فکر نمی کردم جواد فروغی تا این حد سخنران زبردستی باشد. کلامش بسیار دلنشین بود آنقدر که مرا به انس با مولانا علاقمند ساخت. آن شب تصمیم گرفتم من نیز در سخنرانی هایم از همین سبک پیروی کنم و چنین نیز شد.

پس از اختتام سخنرانی، جواد فروغی با تک تک حاضرین دست داد. من نیز جلو رفتم و با ایشان احوالپرسی کردم. پس از آن جواد فروغی رفت ولی استاد صادق علمی همچنان در مسجد بود و با حاضرین حرف می زد. همینطور که داشت سمت خروجی می رفت یکباره چشمش به من افتاد و با من دست داد. گفتم استاد مرا می شناسید؟ در پاسخ گفت: چهره ات برایم بسیار آشناست ولی اسمت را نمی دانم. حتما از دانشجویان مان هستید. گفتم بله از دانشجویان الهیات گرایش ادیان هستم. استاد گفت: موفق باشید انشا.... در دانشکده همدیگر را می بینیم.

برای ارسال نظر رو متن روبرو کلیک کنید: (مشاهده نظرات)

جواد فروغی در دهۀ شصت

دیدار با خداداد عزیزی

۳۱ بازديد

بیست و دوم مهر ماه 82 بود. آن روز اطلاع یافتم مادرم به اتفاق گروهی از اهالی یامچی به مشهد آمده اند. عصر همان روز به مسافرخانه ای که آنجا اقامت داشتند رفتم. وقتی چشمم به مادرم افتاد هم خوشحال شدم هم غمگین. او نیز از دیدن من خوشحال شد اما غمی در چشمانش بود که تنها شدنش را پس از مرگ پدر به خوبی نشان می داد.

شخصی که آن گروه زیارتی را به مشهد آورده بود پسرخالۀ مادرم، رضا چمنگرد نام داشت. وقتی باهم در در اتاق نشسته بودیم یکی از خانمها از مادرم پرسید: پسرت هست؟ مادرم نیز با حالتی شبیه به افتخار پاسخ داد: بله پسر بزرگم است. اینجا دانشگاه می رود.

دو روز بعد، مادرم به دانشگاه زنگ زد و گفت: رضا می گوید تو مشهد را بهتر می شناسی اگر ممکن است فردا بیا و ما را به یکی از جاهای دیدنی در مشهد ببر. فردای آن روز آنها را با اتوبوسهای میدان شهدا به مقبره فردوسی بردم. طفله معصوم ها خیال می کردند آنجا هم یک جای زیارتی است به همین خاطر موقع ورود، السلام علیک می گفتند.

عصر آن روز من به دانشگاه برگشتم. دو روز بعد وقتی به مسافرخانه رفتم مادر رضا با لحنی غمگین گفت: رضا را زخمی کرده اند اگر خدا به دادش نمی رسید الان زنده نبود. حرف خاله خدیجه مرا به فکر فرو برد اصلا نفهمیدم ماجرا چیست تا اینکه داخل اتاق شدم.

رضا با سری باندپیچی شده در اتاق نشسته بود و مادر و بقیه هم اطرافش بودند. رضا گفت: دیشب جوانی در حرم با حرفهایش فریبم داد و مرا به بهانه مهمانی به منطقۀ پنج راه برد. آنجا که رسیدیم گفت هرچه پول داری بیرون بریز. من مقاومت کردم ولی با سنگی بزرگ به سرم کوبید. من زخمی و خونین افتادم زمین ولی یکباره شخصی دوچرخه سوار از راه رسید و نجاتم داد. آن جوان را نیز تحویل پلیس دادند.

سه روز پس از این اتفاق، مادرم به اتفاق گروه زیارتی به مرند برگشت. دو روز پس از رفتنشان، من نیز به پارک ملت رفتم تا ساعتی آنجا بنشینم. در همین هنگام پسری آمد و در صندلی کناری ام نشست. پرسیدم اسمت چیست اهل کجایی؟ گفت اسمم احمد است. اهل سبزوار. برای امتحان رانندگی به مشهد آمده بودم. گفتم من دانشجوی دانشگاه فردوسی ام. هم اتاقی ام محسن امروز به قوچان رفت. اگر بخواهی می توانی مهمان من شوی.

آن شب احمد مهمان من در خوابگاه فجر یک شد. فردای آن روز باهم در سلف غذاخوری خوابگاه ناهار (چلو مرغ) خوردیم. پس از آن نیز به پارک ملت رفتیم. نزدیک غروب به احمد گفتم دوست دارم یک کاپشن بخرم. احمد گفت پس بیا برویم بلوار سجاد. آنجا بهترین جای مشهد است. هم تفریح می کنیم هم پاساژ هایش را می گردیم.

پیشنهاد احمد را پذیرفتم و باهم به بلوار سجاد رفتیم. همینطور که در خیابان، میان انبوه جماعت قدم می زدیم چشمم به کاپشنی زیبا در ویترین یک مغازه افتاد. احمد بیرون مغازه ایستاد و من برای پرسش قیمت، داخل مغازه رفتم. قیمتش بسیار بسیار گران بود به همین خاطر از مغازه بیرون آمدم ولی هر چه گشتم اثری از احمد نبود.

پس از حدود نیم ساعت معطلی، پای پیاده سمت آزادشهر رفتم. غیب شدن احمد برایم سوالی بزرگ بود که در باورم نمی گنجید. از طرف دیگر دلم نمی خواست به این زودی برگردم به خوابگاه. به همین علت قدم زنان سمت آزاد شهر رفتم. پارک ملت و آزادشهر مکانهایی لاکچری و دلنشین بودند. مغازه های شیک و صحنه های دل انگیز شهری را به خوبی می شد در این منطقه از شهر مشاهده کرد.

همین طور که غرق تماشا بودم رسیدم به چهار راه آزادشهر. پس از آن نیز وارد بلوار امامت شدم. در همین حال یک ماشین شاسی بلند، در ورودی امامت 18 کنار خط کشی عابر پیاده توقف کرد تا من از آنجا عبور کنم. وقتی نگاهش کردم راننده اش با لبخند و علامت سر به من احترام کرد. قیافه اش نیز کمی آشنا به نظر می رسید. تا آن لحظه چنین رفتاری از هیچ راننده ای ندیده بودم. او می توانست قبل من از آنجا رد شود و احترامی هم به من نکند زیرا من هنوز به خط کشی عابر پیاده نرسیده بودم.



همین طور که نگاهش می کردم با خودم گفتم: این انسان محترم و با فرهنگ چه کسی می تواند باشد؛ تا اینکه فهمیدم او خداداد عزیزی بازیکن تیم ملی است به همین خاطر من نیز برایش دست تکان دادم تا ادبش را پاسخ داده باشم. آن شب با آن همه اتفاقات عجیب، این تنها اتفاقی بود که بر دلم نشست. خداداد عزیزی اولین و تنها بازیکن تیم ملی است که توانسته ام وی را از نزدیک ببینم. خداوندا انسانهای با ادب و محترم را در پناه خودت محفوظ بدار.

 برای ارسال نظر رو متن روبرو کلیک کنید: (مشاهده نظرات)


خوابگاهی خوشبخت

۳۱ بازديد


یک روز پس از رساندن مادربزرگ و خاله رقیه به یامچی، راهی مشهد شدم. همچنان که در اتوبوس سمت مشهد می رفتیم دلم پر از رضایت و احساس خوشبختی بود. داشتم سمت سرنوشتی می رفتم که سالها آرزویش را داشتم.

عاقبت عصر جمعه سی ام شهریور به مشهد رسیدم. آن روزها هنوز خیابانهای مشهد را نمی شناختم. از عابری پرسیدم نزدیکترین مسیر برای رفتن به دانشگاه فردوسی کجاست؟ گفت: با اتوبوسهایی که از خیابان بهار و بلوار ملک آباد می روند برو. آنجا مستقیم به دانشگاه فردوسی می رسد. من نیز چنین کردم.

پس از حدود بیست دقیقه راه، اتوبوس به میدان آزادی رسید. یکی از مسافران اشاره کرد که تو باید همین جا پیاده شوی. وقتی پیاده شدم میدانی بزرگ دیدم که زیبایی اش مرا خیره کرد. نمی دانم چرا دفعه قبل متوجه این میدان نشده بودم. وسطش بنایی سفیدرنگ شبیه عدد هشت قرار داشت. اطرافش نیز پر از گلهای رنگارنگ بود که چشم آدمی را نوازش می داد.




لحظاتی کیف دانشجویی ام را در دست گرفته، غرق در تماشای آن حال و هوا شدم. دیدنش احساسی به من می داد که هرگز با کلمات قابل بیان نیست. در همین حال، چشمم به خط کشی عابر پیاده افتاد. از همانجا آهسته و متین سمت دانشگاه رفتم. دانشجویان بسیاری از همان ورودی سمت اتوبوسها می رفتند. من نیز همراه آنها سوار اتوبوسی شدم که دانشجویان را به خوابگاه می برد.

اتوبوس ما را نزدیک خوابگاه ها پیاده کرد. در همان نزدیکی ساختمانی قرار داشت که باید برای گرفتن خوابگاه در آنجا ثبت نام می کردیم. مسئول ثبت نام  پس از انجام کار، گفت: ورودیهای جدید باید به فجر 5 بروند. بروید و آنجا خودتان را به مسئول فجر 5 معرفی کنید تا اتاق تان را تعیین کند.

ساختمان رفاه و امور دانشجویی


از مسئول ثبت نام پرسیدم فجر پنج کدام سمت است. وی کاغذی به دستم داد و گفت: کروکی دقیقش را در این کاغذ کشیده ام. پرسیدم مگر همین خوابگاه نیست که از اینجا دیده می شود.؟ در پاسخ گفت: اینها فجرهای یک تا چهارند. فجر 5 دویست متر با اینها فاصله دارد. اگر از همین راهروی کناری بروی نزدیک است.

پس از گرفتن آدرس، از راهرویی که نشانم داده بودند سمت فجر 5 رفتم. فضایی که می دیدم سرشار از لطافت و زیبایی بود. همین طور که قدم برمی داشتم احساس خوشبختی و موفقیت در دلم موج می زد. هرگز تصورش را نمی کردم یک روز در چنین محیطی زندگی خواهم کرد. 

مسیر ساختمان رفاه تا فجر پنج


کم کم خوابگاه  فجر پنج از دور پدیدار شد. ساختمانش شبیه قلعه ای بزرگ و زیبا به نظر می رسید. وقتی داخلش شدم سمت راست، شخصی با لباس فرم (نگهبان) روی صندلی نشسته بود. وقتی گفتم من برای گرفتن اتاق آمده ام مرا پیش مسئول خوابگاه برد. مسئول خوابگاه گفت: اتاقهای ما چهار نفره اند. اتاق را ما تعیین می کنیم ولی هم اتاقیهایتان را خودتان می توانید انتخاب کنید.

یکی از بچه ها که قبل از من رسیده بود پرسید آیا می خواهی با من هم اتاق شوی؟ گفتم اسم شما چیست؟ گفت مصطفی ایستگلدی هستم از مازندران. در همین حال، دو دانشجوی دیگر هم رسیدند یکی اهل فردوس بود و دیگری اهل یزد به نام ابولفضل. آنها نیز قبول کردند که با ما هم اتاق شوند به همین خاطر یکی از اتاقهای فاز اول در طبقۀ هم کف نصیب ما شد.



ورودی فجر پنج

پنجرۀ اتاق ما. پنجرۀ هم کف سمت چپ


بعد از گرفتن اتاق، مسئول خوابگاهها اعلام کرد فردا قرار است برای شما ورودیهای جدید جشنی بزرگ برگزار شود. محل برگزاری جشن در مقبرۀ فردوسی است. هر کس مایل بود می تواند شرکت کند. اتوبوسهای دانشگاه شما را به آنجا خواهند برد.

صبح روز بعد به اتفاق همدیگر، سمت اتوبوسهای دانشگاه رفتیم تا در آن جشن بزرگ که مخصوص ما ورودیهای جدید بود شرکت کنیم. آن روز ما را به مقبرۀ فردوسی در 20 کیلومتری مشهد بردند. پس از پذیرایی و برنامه های مختلف، رییس دانشگاه در همان محوطه برای دانشجویان سخنرانی کرد. وی راهیابی ما را به دانشگاه فردوسی که یکی از بهترین دانشگاههای ایران است تبریک گفت و آن را فرصتی بسیار عالی در راه پیشرفت و موفقیت خواند. پس از سخنرانی ایشان نیز هدایایی به رسم یادبود، به تک تک دانشجویان داده شده و مراسم با برگشتنمان به خوابگاه پایان یافت.

برای ارسال نظر رو متن روبرو کلیک کنید: (مشاهده نظرات)
 
چند نمای مختلف از خوابگهای فجر





یک روز در شورابیل

۳۰ بازديد

سه شنبه بیستم تیر 1402 با دوستم هادی اسدی به اردبیل رفتیم. قصدمان از این سفر، دیدار از دریاچه ای زیبا به اسم شورابیل بود که هیچکدام تا آن روز ندیده بودیم.

هر چه به اردبیل نزدیکتر می شدیم احساس بهتری پیدا می کردم. اردبیل برای من یادآور خاطره ای زیبا از دوران نوجوانی است. (خاطرۀ در جستجوی دوست) ارتباط عمیق و عاطفی که در آن دوران با این شهر داشتم هرگز از ذهنم فراموش نمی شوند.

وقتی وارد اردبیل شدیم غزلی را که سال 78 برای اردبیل سروده بودم خواندم. پس از آن با کمک جی پی اس، مسیر شورابیل را پیدا کردیم. شورابیل واقعا زیبا بود حتی زیباتر از چیزی که تصورش را می کردیم. نگینی بود در دل آذربایجان که هر بیننده ای را در خودش خیره می کرد.

برای خواندن آن غزل (اینجا) کلیک کنید.
 
به هادی گفتم اینجا شبیه منطقۀ سری لیک (سه دریاچه) در ویسکانسین آمریکاست. گرچه خودم آنجا نرفته ام ولی در گول مپ و کارتون رامکال زیبایی هایش را دیده ام. مناظر و ساختمانهایی که آن سوی دریاچه دیده می شوند مرا یاد سری لیک می اندازد.

پس از گشتی کوتاه در اطراف دریاچه، به رستورانی در همان نزدیکی رفتیم. هادی دو پرس جوجه کباب با کتۀ مخصوص اردبیل سفارش داد که الحق بسیار هم خوشمزه بود. پس از ناهار همینطور که روی میزهای سنتی نشسته بودیم از دوست اردبیلی ام محمود برای هادی حرف زدم. نقل خاطرات محمود در آن لحظات، ذهنم را طراوتی دوباره بخشید و مرا به دورانی برد که در همین شهر دنبال محمود می گشتم.

بعد از رستوران با هادی به پارک شورابیل رفتیم. آنجا با دوست دانشگاهی مان عادل شیرینی که هم اتاقی اصغر منصوری در دانشگاه فردوسی بود تماس گرفتم. عادل وقتی فهمید من و هادی در اردبیل هستیم بسیار خوشحال شد. البته او هادی را به خاطر نمی آورد ولی هادی کاملا او را به یاد داشت.
 
با عادل ساعت چهار و نیم در همان پارک قرار گذاشتیم. پس از ساعتی انتظار، عادل آمد و دیدارمان پس از پانزده سال تازه شد. دیگر برای خودش مردی شده بود. وقتی هادی را دید او را به خاطر آورد سپس با همدیگر از گذشته ها حرف زدیم.

عادل نیز مثل من، هم شاعر بود و هم دنیایی از خاطره. وبلاگی که برای دانشجویان هم دوره اش ساخته بود نشان می داد مثل من عاشق روزهای دانشگاه است. آن روز عادل کلی برایمان از تاریخ شورابیل گفت و با ماشینش ما را در سطح شهر گرداند. حتی آن سوی دریاچه را هم که بسیار زیبا و لاکچری به نظر می رسید به برکت عادل توانستیم بگردیم.

آن روز عصر وقتی با عادل خداحافظی کردیم دلم دریایی از دلتنگی بود. دلتنگ روزهای دانشگاه و دلتنگی برای نوجوانی هایم. نوجوانی پاک و با احساس که روزگاری اردبیل را شهر آرزوهایش تصور می کرد. دیدار با عادل، پیوندی شیرین میان این دو احساس بود.


برای ارسال نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (مشاهدۀ نظرات)

 عکسهایی که آن روز گرفتیم


من و عادل شیرینی پس از پانزده سال







سفر به ارومیه

۳۶ بازديد

عصر سیزدهم خرداد 1402 با حمیده به ارومیه رفتیم. در این سفر، اطلاعات دیگری از خاطرات پدر و اتفاقات گذشته یافتم که برایم تازگی داشتند. مهمترین آنها نیز آشنایی با منصور علیپور دوست و پسرخالۀ پدرم بود.

ساعت هفت و نیم در حالی که هوا تازه تاریک شده بود به ارومیه رسیدیم. طبق معمول اول سری به آن کارخانۀ قدیمی زدم سپس منزل قدیمی آقا سلمان را که در محلۀ شاهرخ آباد (بنی هاشم)  بود به حمیده نشان دادم زیرا این دو مکان، برای من خاطره انگیزترین جاهای ارومیه اند.

وقتی رسیدیم (خیابان یاسین کوچه دوم) با آقا سلمان تماس گرفتم. النا دختر علی در را برایمان باز کرد. سکینه خانم، علی، المیرا، حمید، هادی و لیلا همگی منتظر رسیدن ما بودند. آن شب پس از خوش آمد و احوالپرسی، حرفهای زیادی از روزهای گذشته زدیم. در این گفتگو ناگفته های بسیاری در مورد پدر، پدربزرگ، گلین قیه، آتش گرفتن ماشینها و ... برایم روشن شد که قبلا نمی دانستم. حتی فهمیدم پیک نیکی که سال 68 رفته بودیم در باراندوز چای بوده در حالیکه من خیال میکردم بند ارومیه است.

سد باراندوز چای اطراف ارومیه


فردای آن روز در حال خوردن صبحانه بودیم که زهرا خانم و آقا بهرام هم به جمعمان اضافه شدند. می گفتند بهزاد (پسرشان) دستش شکسته و در منزل پدر زنش است. پس از صبحانه من و حمیده سری به تاناکورای ارومیه زدیم و حمیده از آنجا خرید کرد. پس از برگشتمان به منزل، فاطمه هم با یکی از دخترانش از راه رسیدند. سی سال بود که فاطمه را ندیده بودم. لحن حرف زدنش هیچ فرقی با گذشته نکرده بود. هر جمله ای که بر زبان می آورد خاطره ای از دوران کودکی برایم زنده می شد.

فاطمه گفت پارکی که سال 67 رفته بودیم الان تبدیل به پارک بانوان شده و پارک ساعت نبود. نامش را روی نقشه پارک گلستان نوشته اند. همچنین خاطره ای دیگر تعریف کرد که من اصلا به خاطر نداشتم و در نوشته هایم نیز موجود نیست. او گفت زمانی که در یامچی بودیم یکبار سر یک عروسک دعوایمان شد. در همین حال دست من به صورتت خورد و تو خون دماغ شدی. من هم بسیار بسیار ترسیدم.

عصر همان روز فاطمه و دخترش رفتند. موقع خداحافظی از ما خواست به منزل ایشان هم برویم ماهم تشکر کردیم و گفتیم انشا.. دفعۀ بعد. پس از آن، شش نفری سمت باراندوزچای رفتیم. خیلی دلم میخواست دوباره آنجا را ببینم و خاطرۀ آن پیک نیک در ذهنم زنده شود. وقتی کنار رودخانه رسیدیم احساس کردم کمی با روزگار پیشینش فرق کرده. درختان رودخانه اش آنقدر بزرگ شده بودند که دیگر سد سنگی اش را نمی شد از دور دید به همین خاطر پیاده تا کنار سد رفتیم و عکسهایی هم در آنجا گرفتیم.

عکسهایی که آنجا گرفتیم:



پس از گرفتن عکسها به باغ یکی از آشنایان به نام حاجی گلان رفتیم که در همان نزدیکیها بود. وسط باغ ساختمانی دو طبقه قرار داشت. وقتی رسیدیم دو سگ زیبا و سفید رنگ پارس کنان سمت ما آمدند. آنقدر دوست داشتنی بودند که حمیده هوس کرده بود با آنها عکس بگیرد.

ساکنان باغ که تعدادشان هم زیاد بود (حدود 15 نفر) همگی به استقبالمان آمدند و به طبقۀ اول ساختمان رفتیم. صاحب باغ نامش منصور بود. آن روز فهمیدم حاجی گلان مادر منصور و همسر عباس علیپور است که آن زمان به او «عباس کویت» می گفتند. عباس کویت و برادرش علی نیز همچون سلمان، پسرخاله های پدرم بودند ولی من اطلاعی از این موضوع نداشتم.

همینطور که در جمع باصفایشان نشسته بودیم هر کس خاطره ای از پدر می گفت و رحمت می فرستاد. حاجی گلان گفت تا پدرت زنده بود همه کنار هم بودیم ولی با رفتنش فامیل و طایفه از هم پاشید و تکه تکه شد. خواهر منصور هم گفت زمان جنگ وقتی از پیرانشهر فرار می کردیم هیچ کس نداشتیم تا اثاثیه ما را به ارومیه ببرد. تنها کسی که حاضر شد و این کار را برایمان کرد پدرت بود.

پس از آن آقا منصور هم خاطراتی کوتاه از پدر برایمان نقل کرد. می گفت من تو را زمانی که کودک بودی دیده ام. در همین حال یاد عکسی از پدر افتادم که با جوانی کوتاه تر از خودش در یک پارک گرفته بودند. اینکه آن جوان کیست همیشه برایم سوال بود. از آقا منصور پرسیدم نکند آن شخص شما هستید؟ وقتی عکس را دید گفت: بله آن شخص منم سپس قول داد هر چه عکس از پدر دارد برایم بفرستد.

عکس مورد نظر



ظهر فردا (15 خرداد) با آقا سلمان و سکینه خانم برای ناهار به باغ حسین رفتیم. باغشان در جادۀ دریا و در روستایی موسوم به قلیلو بود. کارخانۀ بزرگ ساندیس هم در همان مسیر قرار داشت. وقتی به باغ رسیدیم حسین و خانواده اش از ما استقبال کردند. پس از ناهار حسین نکاتی دیگر از سال 81 (ماجرای ماشینهای پدر) برایم گفت که تا آن روز نمی دانستم.

دقایقی بعد پدر زن حسین (نجفعلی) هم به جمعمان اضافه شد. ایشان وقتی مرا دید از پدرم یاد کرد. اصلا فکرش را نمی کردم که او نیز با پدرم آشنا باشد. گفت زمان شاه وقتی اولین بار برق به روستایمان آمد کمتر کسی می توانست سیمکشی برق انجام دهد. آن زمان پدرت با مهارت تمام، منزل ما را سیمکشی کرد.

ساعتی بعد، فرزندان دیگر آقا سلمان هم به اتفاق خانواده هایشان به باغ حسین آمدند. گویا این اولین بار بود که همگانی در آن باغ گرد هم جمع می شدند. سکینه خانم، زیبا، معصومه، المیرا و شهناز به اتفاق دخترانشان دور حمیده نشسته بودند و حرف می زدند. لیلا خانم هم بی وقفه و خستگی ناپذیر در هوای آزاد از آنها پذیرایی می کرد.

ظهر شانزدهم خرداد از آقا سلمان و سکینه خانم اجازۀ رفتن خواستیم. دلشان نمی خواست به این زودی ترکشان کنیم ولی باید می رفتیم. وقت خداحافظی قول دادیم دفعات بعد مادر و خاله رقیه را هم به دیدارشان بیاوریم. پس از آن سکینه خانم کلی سوغاتی و میوه در ماشینمان گذاشت و در حالیکه تا لحظه آخر نگاهمان می کردند از آن مهربانان جدا شدیم.

پس از خداحافظی سمت تبریز حرکت کردیم. همینطور که با حمیده غرق در خاطراتشان بودیم از دریا گذشتیم. شیرینی سفر و جاذبه های طبیعت اجازه نمی داد به همین راحتی سمت تبریز برانم به همین خاطر در جزیره شاهی، سری هم به روستای گمیچی زدیم.

وقتی داخلش شدیم زنان روستا همه با تعجب نگاهمان می کردند. از قبرستان روستا دور زدیم و برگشتیم ولی هوس خوردن توت ما را جلوی یکی از خانه ها پیاده کرد. تقریبا همه مدل توت میانشان پیدا می شد. زیر درخت شاتوت ماشین را پارک کردم و مشغول خوردن شدیم.

کنارمان دو خانم دیگر هم مشغول خوردن توت بودند. پرسیدند شما اهل کجایید گفتیم اهل مرندیم. پرسیدم آیا شما زمانی را که دریا هنوز خشک نشده بود به خاطر دارید؟ گفتند بله. آن زمان موجهای دریا تا نزدیک همین خانه ها هم می رسید.

میوه های شاتوت آنقدر آبدار بودند که دستانمان سیاه شد. دخترها گفتند آن روبرو می توانید دستانتان را با شیر آب بشویید. وقتی سراغ شیر آب رفتیم زنی دیگر نزدیکمان آمد و به ما خوش آمد گفت. موقع رفتن هم همگی ما را برای ناهار به منزلشان تعارف کردند که ما هم تشکر کردیم.

به راستی که شاتوتهایشان بسیار خوشمزه بود. حتی آب روستا هم طعم خاصی داشت. وقتی خوردم احساس کردم بسیار سبک و گواراست. از این گذشته لهجه ای که اهالی اش حرف می زدند هم بسیار نادر بود. تا آن روز چنین لهجه ای در هیچ کجای آذربایجان نشنیده بودم.

برای ارسال نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (مشاهدۀ نظرات)


چند نمونه از عکسهایی که آقا منصور برایم فرستاد:

پدر و آقا منصور در دوران جوانی


پدر و حاجی گلان در عروسی یکی از فامیلها

آقا منصور و پدر زمانیکه خاور سبزرنگ داشت

خواب شیرین پدر

۳۶ بازديد

گرچه خوابها را نمی توان خاطره محسوب کرد ولی برخی از آنها چنان شیرین و تاثیرگذارند که باید آنها را نوشت. خاطره ای که می نویسم مربوط به اردیبهشت 1402 است.

بیست و ششم اردیبهشت، خاطره ای از پدر را همراه با شعری که برایش سروده بودم در کانالهای یامچی منتشر کردند. آن خاطره «آخرین رفتن پدر» نام داشت زیرا آن روز سالگرد آخرین دیدار من با پدر بود. آن شب افراد بسیاری آن خاطره را خواندند و نظرات بسیاری نیز نوشته شد حتی از دورترین شهرها مثل بندرعباس.

آن شب دوستان و آشنایان پدر، یادش را در تمامی ایران گرامی داشتند. من نیز همان شب خواب دیدم منزلمان به جایی مثل یک موزه تبدیل شده است. بالای حیاطمان را به صورت سراسری چادر کشیده بودند. تغییراتی هم که بعد از پدر در منزلمان ایجاد شده بود هیچکدام دیده نمی شد.

این موضوع باعث شد ابتدا منزلمان را نشناختم ولی گفتند منزل خودتان است بفرمایید داخل. وقتی وارد شدم دیدم در نیمه ای از حیاط، غرفه هایی کوچک درست کرده اند. درون آن غرفه ها نیز تابلوهایی قرار داشت که برای بازدید گذاشته بودند.  

گرچه آنجا منزل خودمان بود ولی همه چیز جور دیگری به نظر می رسید. هر چه را که در دوران پدر وجود داشت دوباره سر جایشان گذاشته بودند. این گذاشتن هم طوری بود که نشان می داد وضعیتی کاملا موقتی است زیرا هیچکدام را پیچ یا نصب کامل نکرده بودند.

همینطور که در غرفه ها قدم می زدم شخصی گفت: پدرتان نیز آمده اند. چرا به دیدارش نمی روی؟ از شنیدن این سخن دلم به تپش افتاد و با شور و شوقی عجیب سمت هال پذیرایی رفتم. فامیلمان همگی در حالی که سرهایشان پایین بود دور دیوارها نشسته بودند. عمو محمد، عمو اسد، عمه آمنه، احد، رضا، یونس و ......

از آنها پرسیدم شما پدر را ندیده اید؟ هر چه منتظر ماندم از هیچ کدامشان پاسخی بلند نشد. ناچار به اتاق مهمان رفتم ولی آنجا هم جز تعدادی تابلو و چند نفر که مشغول تماشایشان بودند چیزی نبود.

پس از آن به اتاق نشیمن رفتم. در آن اتاق فقط تابلویی از اشعار من وجود داشت. رو به آن تابلو، شخصی را دیدم که داشت شعر مرا با صدایی محزون زمزمه می کرد. اول او را نشناختم ولی وقتی کنارش ایستادم دیدم پدر است.

پدر داشت دقیقا شعری را می خواند که من همان روز برایش سروده بودم. نگاهش پر از رضایت بود ولی وقتی دستم را گرفت اشک در چشمانش حلقه زد. آنجا در آن لحظات، دقیقا شبیه تابلویی بودیم که مقابلمان قرار داشت. حس می کردم همان پدر و پسری هستیم که در تصویر دیده می شوند. آری آن شب پدر نیز همچون مردمان یامچی، شعر مرا خواند. شاید آمده بود تا بگوید من نیز فراموشت نکرده ام.

برای ارسال نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (مشاهده نظرات)

شعری که پدر داشت می خواند:

سفر به گلین قیه

۳۵ بازديد

سفر خاطره انگیزی که سال 65 به صورت طایفه ای به گلین قیه داشتیم (یک روز در گلین قیه) آنقدر برایم شیرین بود که پس از سی و چند سال دوباره مرا به آنجا کشاند.

شنبه دوم اردیبهشت 1402 با حمیده برای رفتن آماده می شدیم که دوستم استاد عزتی زنگ زد تا از ما بخواهد باهم به عینالی برویم. گفتم من قول داده ام امروز حمیده را به گلین قیه ببرم به همین خاطر ایشان نیز تصمیمش عوض شد و با همسرش طاهره خانم (خانواده روشن فکر) به ما پیوستند.

دوازده و نیم ظهر از منزل آقای عزتی حرکت کردیم. چون عید فطر بود تا پلیس راه در ترافیک افتادیم و سرعتمان کم شد. در همین حال استاد عزتی از دلیل انتخاب گلین قیه برای سفرمان پرسید؟ در پاسخ گفتم دلیلش خاطره ای است شیرین از دوران کودکی. نسل پدری و مادری من هر دو به گلین قیه می رسد و فامیلی بسیار دور هم در آنجا داریم. اگر بتوانم پیدایشان کنم سراغی هم از آنها خواهم گرفت.

با حرفهای من استاد عزتی هم یاد کودکیهایش افتاد و خاطراتی از آن روزگار برایمان تعریف کرد. وی معتقد بود خاطره گفتن حین مسافرت، نردبانی است برای راه. در این حرفها بودیم که متوجه شدم از مرند گذشته ایم. دقایقی بعد هم تابلویی به چشمم خورد که سه راهی گلین قیه را نشان می داد. متاسفانه دهانه اش بسته بود به همین خاطر از منطقه ای خاکی وارد جاده اش شدیم. از آنجا نیز شش کیلومتر رفتیم تا به گلین قیه رسیدیم.

آنچه می دیدم روستایی بود با صفا و دل انگیز. با وضعیت سی سال پیشش بسیار فرق می کرد اما خانه های سمت کوهش با آن تخته سنگهای عظیم که در دوران کودکی از آنها می ترسیدم هنوز پابرجا بودند. 
همچنان که در تنها خیابان روستا سمت دیگرش می رفتیم ساندویچی اش را هم از عابران پرسیدیم زیرا گفته بودیم ناهار را در گلین قیه خواهیم خورد.

پس از گرفتن آدرس سمت قبرستان قدیمی روستا رفتیم. در این قسمت گلین قیه تمام می شد ولی چشم اندازی داشت بسیار دل انگیز. نقاشی طبیعت می خواست ما را تا روستای کُرّاب هم ببرد ولی دوباره سمت گلین قیه برگشتیم. در همان مسیر پ
یرمردی تنها جلوی یکی از خانه ها نشسته بود. پایین تر از آنجا هم آسیابی قدیمی قرار داشت که ما کنارش توقف کردیم. من سراغ پیرمرد رفتم و استاد عزتی و بقیه نیز مشغول دیدن از آن آسیاب قدیمی شدند.

استاد عزتی جلوی همان آسیاب


پیرمرد تا مرا دید از جایش بلند شد. پس از سلام و احوالپرسی، از فامیلمان در گلین قیه برایش گفتم. او عمویم اسد را می شناخت و بسیار احترام کرد. گفت عمویت اسد وقتی کوچک بود پیش من فرش می بافت. فامیلتان میر عبدالله نیز سالها پیش در مسجد حین خوردن شام از دنیا رفته ولی همسر و فرزندانش هنوز هستند.

گفتم آنگونه که من از دوران کودکی به خاطر دارم باید منزلشان در همین کوچه نزدیک کوه باشد این طور نیست؟ در پاسخ گفت بله قبلا همین جا بودند ولی الان رفته اند سمت میدان شهریار. نبش همان میدان یک سوپرمارکت وجود دارد اگر از او بپرسی منزلشان را نشانت می دهد.

از پیرمرد مهربان تشکر کرده سمت همان سوپر مارکت در میدان شهریار رفتیم. در حالی که استاد عزتی داشت برایمان بستنی می خرید من هم از مغازه دار آدرس فامیلمان را پرسیدم. مغازه دار گفت باید به کوچۀ فتوحی بروید ما هم جلوی همان کوچه توقف کردیم. وقتی پیاده شدم دو کودک سمت کوچه می رفتند. از آنها پرسیدم منزل آقای ترابی کجاست؟ گفتند ما هم از مرند آمده ایم اینجا کسی را نمی شناسیم.

در همین موقع چشمم به پیرمردی افتاد که عصا در دست انتهای کوچه ایستاده بود. نیرویی شبیه به رودرواسی می خواست مرا برگرداند اما یاد پدر و فامیل دوستی هایش مرا از برگشتن منصرف کرد. از پیرمرد پرسیدم شما منزل ترابی را می شناسید؟ گفت بله همین در بغل را که می بینی منزل آنهاست. گفتم اگر می شود با من بیایید و صدایشان کنید. پرسید اتفاق بدی افتاده؟ گفتم خیر ایشان فامیل ما هستند. من برای دیدنشان آمده ام.

پیرمرد با عصایش بر در کوفت و منتظر شدیم تا در را باز کنند. حالم شبیه پریشانی و اضطراب بود تا اینکه استاد عزتی هم رسید و کمی آرام شدم. لحظه ای بعد زنی میانسال در را باز کرد. پس از سلام و احوالپرسی گفتم من فرزند امان الله حنیفه پورم. امروز آمده ام تا پس از سی سال دوری، شما را ببینم. آیا شما هم مرا می شناسید؟ با تعجب گفت بله من امان الله را می شناسم سپس بی آنکه دسپاچه شود در کمال اعتماد به نفس از ما دعوت کرد به منزلشان برویم.

وقتی داخل شدیم درختی در حیاطشان دیدم که مرا مجذوب خود کرد. منزلشان با منزل پدربزرگم در یامچی شباهت بسیاری داشت. منزلی که با نوستالوژی عشق و روح صمیمیت آمیخته بود. پس از چای و پذیرایی، از نام و نسبتشان با مرحوم میر عبدالله (دایی عمویم اسد) پرسیدم. زن همسایه و دو دخترش هم آن روز در منزل بودند. گفت نام من اُم لیلا است دختر مرحوم میر عبدالله موسوی.

یکی از دخترانش که رقیه نام داشت گفت ما هر دو خواهر ساکن تبریز هستیم به همین خاطر شماره تلفنشان را برای برقراری ارتباط گرفتیم. متاسفانه خانم ام لیلا شوهرش مرحوم شده بود. از وی در مورد برادرش آقا حیدر نیز پرسیدم. گفت حیدر سالهاست که دیگر در گلین قیه نیست. وی و خانواده اش ساکن کرج هستند. حیدر همان کسی بود که سال 65 ما بچه ها را از پشت بام پایین آورد تا سرو صدایمان همسایه ها را اذیت نکند.

پس از ساعتی گفتگو، از فامیلمان رخصت رفتن خواستیم. ایشان اصرار می کرد برای شام برگردیم ولی چون باید جای دیگری هم می رفتیم امکانش نبود. وقتی از منزلشان خارج می شدیم پیرزنی سالخورده جلو آمد و با ما احوالپرسی کرد. از حرفهایش فهمیدم او هم عمویم اسد را می شناسد چرا که دایم برای فاطمه خانم مادر اسد رحمت می خواند.
 
اما مقصد بعدی مان جایی بود به اسم تازه کهریز که سال 65 در آنجا هم خاطره داشتم. محض احتیاط کنار قبرستان گلین قیه آدرسش را پرسیدیم. جاده ای خاکی نشانمان دادند و گفتند باید از این سمت بروید. ما هم در همان جاده حرکت کردیم.

مسیری که می رفتیم از مزارع گندم می گذشت. استاد عزتی گفت سمت اهر مزارعی به این وسعت وجود ندارد. دقایقی بعد جایی واحه مانند دیدم که از دور خودنمایی می کرد. گفتم به احتمال قوی واحه ای که سال 65 ماشینمان در باطلاقش گیر کرده بود آنجاست. در همین حال حمیده معنای واحه را پرسید. استاد عزتی گفت واحه منطقه ای است سرسبز و آباد که وسط دشت یا بیابان قرار دارد.

دقایقی بعد در مکان مورد نظر پیاده شدیم. آنجا دقیقا همان نقطه ای بود که سالهای سال تصویرش را در ذهن داشتم. روزگاری پدر و فامیل در همین مکان و کنار همین چشمه نشسته بودند. البته آن زمان سرسبزتر و زیباتر از الانش بود و درختان توتش هم به این بزرگی نبودند. در همین حال چشمم به توتی افتاد که سال 65 از شاخه هایش بالا رفته بودم. دیدنش چنان مرا احساساتی کرد که بی اختیار دوباره بالایش رفتم ولی افسوس دیگر خشکیده بود و توتی هم برای خوردن نداشت.

تازه کهریز و توتهایش

من روی درخت توت


چوپانی که کنار چشمه نشسته بود گفت نام اینجا تازه کهریز است. هر چهار نفر از بودن در آنجا لذت می بردیم و برایمان دلچسب بود. دقایقی در کوه و برکه اش گشتیم و عکسهایی هم برای یادگاری گرفتیم. پس از آن من مشغول پر کردن دبه های آب شدم و استاد عزتی مقداری ترۀ کوهی چید تا اینکه کم کم اطراف چشمه شلوغ شد و هوا رو به سردی رفت. بدین ترتیب ما هم با تازه کهریز دوست داشتنی خداحافظی کردیم.

وقتی به مرند رسیدیم دیگر شب شده بود. در ورودی شهر استاد عزتی با دوستمان حجت محمودی تماس گرفت. حجت گفت اگر الان سمت تبریز بروید با ترافیکی سنگین روبرو خواهید شد به همین خاطر مدتی در پارک قدیمی مرند نشستیم تا از ترافیک اول شب کاسته شود. زیبایی و آرامشی که آن پارک داشت شیرینی سفرمان را مضاعف کرد طوری که هنگام برگشت حس می کردم خاطره ای زیبا برایم رقم خورده که باید حتما بنویسم. همچنین با حمیده تصمیم گرفتیم باز هم سفری از این جنس داشته باشیم زیرا فقط همین چیزهاست که می ماند و زندگی چیزی جز اینها نیست.


برای ارسال نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (مشاهدۀ نظرات)

عکسهای دیگری که آن روز گرفتیم





خواب شگفت انگیز

۳۱ بازديد


گرچه خوابها را نمی توان خاطره محسوب کرد ولی برخی خوابها چنان شیرین و تاثیرگذارند که باید آنها را نوشت. نوشتن، آنها را جاودانه می کند.


شب چهارم تیرماه 1401 خواب دیدم همراه با شخصی دیگر به دهۀ شصت رفته ایم. شخص مورد نظر را نمی شناختم ولی ظاهرا کارشناس یا روانشناس بود که کیفی در دست داشت. جایی هم که حضور داشتیم یک مدرسه بود. مدرسه ای که روزگاری در آنجا درس می خواندم.

بچه ها همه در حیاط مشغول بازی و ورزش بودند و من و آقای کارشناس از دور آنها را تماشا میکردیم. دقایقی بعد،
 کارشناس از من پرسید کدامشان تو هستی؟ یکی از بچه ها را که ساکت ایستاده بود نشان دادم و گفتم آن کودک منم.

کارشناس گفت صدایش بزن. رفتم جلو و خودم را صدا زدم. او مرا دید ولی نیامد. جلوتر رفتم و دستانش را در دستهایم گرفتم سپس جلویش زانو زده پرسیدم اسم تو چیست آقا پسر؟ گویی از من و کارشناسی که کیف به دست کنارم ایستاده بود می ترسید برای همین کمی نگاهم کرد و گفت: اسمم ناصر است. گفتم این امکان ندارد تو کودکیهای منی، تو باید صمد باشی نه ناصر.

یکباره یادم افتاد در شش سالگی ناخنم زخمی شده بود که جای آن زخم هنوز هم روی ناخنم باقی است. انگشتش را که نگاه کردم دیدم همان علامت روی ناخن او هم هست. لبخند زنان گفتم: دیدی من اشتباه نمی کنم؟ تو صمد هستی تو خود منی. نترس با من حرف بزن. بگو ببینم در چه حالی چکار می کنی روزگارت چگونه است؟

در همین حال نگاههای کودکانه اش را به من دوخت و گفت: شکر خدا خوبم دارم زندگی میکنم. یک پسر دارم و یک دختر. از حرفش شگفت زده شدم. پرسیدم تو که هنوز کودکی و ازدواج نکرده ای چطور ممکن است؟ مگر یادت نیست تو شیرینی ازدواجت را در دانشگاه به بچه ها دادی سر کلاس استاد معتمدی ......

من این سخنان را می گفتم و او با لبخندهای کودکانه اش می خندید تا اینکه همبازی دوران کودکی ام «عارف درج دهقان» آمد دست صمد را گرفت و با خودش برد. دیگر هرچه صدایش کردم پاسخی نداد. آنها می رفتند و من اشک می ریختم آنقدر که آرام آرام بیدار شدم.

اینکه چرا چنین خوابی دیدم نمی دانم، ولی چنان شیرین و گوارا بود که به محض بیدار شدن برای حمیده نیز تعریف کردم. بدون شک خوابهای هر کس انعکاسی از حسرتها، اتفاقات گذشته و آرزوهای حال و آیندۀ اوست که به شکل خواب برایش نمایان می شوند. آری من سالهاست که دنبال یک گمشده ام. دنبال نوجوانی سراسر صداقت و معصومیت که مرا پشت دیوارهای زمان جا گذاشت و رفت. همیشه آرزو میکنم کاش دوباره به آن ایام بر می گشتم ولی افسوس که دیگر ممکن نیست.

برای ارسال نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (مشاهدۀ نظرات)

من و عارف درج دهقان سال 79